|
دوست دارم کنار کسی راه بروم که زبان مشترکمان سکوت باشد و لبخند
|
تا از فروغ نگاه تو برخیزم
یک بار برای همیشه
خودم را میکُشم
برمیخیزم و خاکسترهای سرد
از آسمان
از سنگهاتمام احساسشان را بر من فرو میبارند
ببین که چگونه هر لحظه، همه چیز، از هر سو تباه میشود
اشک بر چشمانم چیره میشود
لرزه بر پاهایم
میخواهم وحشیانه بر سر دنیا جیغ بکشم
ویران میشوم
چه کنم با این حجم سنگینِ سکوتچه کنم که تمامم قفل شده است
لال شدهام
ناچار بدون کلمات شعر میگویمکلیشه میشوم
تمام شعرهایم تکراری میشود
تمام شعرهایم خلاصه میشود در:
خیرهگی
خیره میشوم
به عطرت که در فضا پخش میشودبه تصویری که از جلوی چشمانم رد میشود
به یاد میآورم تمام آن حرفهایی را که هنوز به تو نگفتهام
چه رنج عظیمی است
باز هم ماه، رازدار تمام حرفهای نزدهام میشود
چه رنج عظیمی است این حرفهای مانده در دل
نگاهت چه رنج عظیمی است...پ.ن: با تشکر از امین منصوری، فروغ فرخزاد، حسین پناهی، امین منصوری، محسن نامجو، رابین ویلیامز و ... و امین منصوری!
و تو که این شعر را برای خودِ خودِ خودِ تو نوشتهام!
داف و دیوانه احتمالن اسمی است همانند لیلی و مجنون یا خسرو و شیرین! این را امین منصوری میگوید! همان به قول خودش دیوانهای که آمده چند تا خط کج و معوج را به هم وصل کرده و اسمش را گذاشته نقاشی و بعد هم چند کلمهی بیربط و تراوشات مغز معیوبش را کنار هم چیده است و احتمالن اسمشان را گذاشته است شعر و کمی هم فتوشاپ بلد بوده و این به اصطلاح شعر و نقاشیها را به علاوه چند طرح دیگر چسبانده سر هم و به قول خودش یک کتاب نوشته است و به خیال خودش آن را مفت مفت در اختیار ما گذاشته است!
اما خودش میداند مفت برای این کتاب کمی کم است، به خاطر همین میگوید: "من از شما برای خواندن این کتاب پولی نمیخواهم، هزینه کتاب این است که همین حالا نفسی عمیق بکشی، رو به آسمان کنی و هرکسی را که در زندگیت به تو بدی کرده، از صمیم قلب ببخشی!"
هزینه کتاب ولی سنگینتر از اینهاست! این که شب امتحان است و کلن پاک پاکی و باز هم نمیتوانی کتاب را زمین بگذاری را اگر حساب نکنیم، با خرواری از احساسات که بعد از خواندن کتاب روی دلتان میماند چه میخواهید بکنید؟ هر چه هم که خودتان را به در و دیوار بکوبید فایدهای ندارد! بدتر میشوید که بهتر نمیشوید!

به خاطر همین است که به هیچ وجه خواندن کتاب را توصیه نمیکنم!
به خاطر همین است که شدیدن علاقهمندم به جای امین منصوری بگویم بیوجدان! خیلی بیوجدان است!
بیوجدان است که حاصل تمام شبها و روزهایش، عاقل بودن و دیوانگیهایش، فرورفتن در احساسات و فکر کردنش، با دیگران بودن و نبودنش و تمام تضادهای لعنتی زندگیش را بالا آورده است؛ خط و کلمه بالا آورده و رنگ و شعر به خورد ما داده!
این نسخه پیدیاف داف و دیوانه و این هم به صورت صفحههای جدا جدا!
پ.ن1: علاوه بر اینکه امین منصوری بیوجدان و دیوانه است و مرض دارد و دهنش سرویس و خدا لعنتش کند به دلیل تمام چیزهایی که گفتم، مفسد نیز بیوجدان است و دهنش سرویس که شب امتحان میآید این چیزها را به من میدهد و از کار و زندگی میاندازتمان!
پ.ن2: کتاب مخاطب خاص دارد، چه برای امین منصوری، چه برای هر کس دیگری!
همیشه فکر میکردم خودکشی احتمالا احمقانهترین کاریست که یک نفر میتواند انجام دهد! پیش خودم فکر میکردم این دنیا اگر هیچ چیز با ارزشی ندارد تا برایش و به خاطرش زندگی کنی، اگر زندگی تا این حد بیارزش است، پس حتی ارزش خودکشی کردن را هم ندارد!
همیشه برای خودکشی دنبال دلیلی منطقیتر از این میگشتم که "داریم در جهنم زندگی میکنیم!"
اینکه خودت، با دستان خودت، به زندگیت پایان دهی صرفا به این دلیل که از زشتیها و سختیهای دنیا نجات پیدا کنی را نمیتوانستم "مرگ با عزت" بنامم
اما بالاخره یک نفر پیدا شد. یک نفر که دلیلش منطقی بود. یک نفر که در برابرش هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم! یک نفر که بیاید و بگوید: "زندگیای که آزادیت را ازت بگیرد، زندگی نیست"
در دریا، در دریا
و در بیوزنی اعماق
در جایی که رویاها به حقیقت میپیوندند
دو نیاز به یکدیگر میرسند تا آرزویی را برآورده کنند
نگاه من و تو همانند پژواکی
بیکلام تکرار میشود
دورتر، دورتر
وَرای همه چیز، از میان خون و استخوان
اما همیشه بیدار میشوم
و همیشه خواهم خواست که بمیرم
{میان نوشت: داشتم مینوشتم که این مطلب را دیدم، یادم آمد که یک دلیل دیگر هم برای خودکشی میتواند وجود داشته باشد! باید قوی سفید بود تا فهمید!}
موهایت تا ابد
لبهایم را نوازش میکند!
شب به روی شیشههای تار
مینشست آرام، چون خاکستری تبدار
باد نقش سایهها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد
پیچ نیلوفر چو دردی موج میزد بر سر دیوار
در میان کاجها جادوگر مهتاب
با چراغ بیفروغش میخزید آرام
گویی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو میکرد
من خزیدم در دل بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم ای خواب، ای سرانگشت کلید باغهای سبز
چشمهایت برکهی تاریک ماهیهای آرامش
کولهبارت را به روی کودک گریان من بگشا
و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پریهای فراموشی
پ.ن1: کاش به جای صورتی یه چیز دیگه گفته بود! آبی مثلا یا خاکستری یا ...
پ.ن2: منتظر یادگاری قمیشی هستم تا چیزی از حکایتِ تکرار ناپذیرش بگویم!
پ.ن3: فعلا زیر شکنجههای صدای شکنجهگر داریوش عذاب میکشم!
راجع به اتحاد عجيب مردم آلمان در دوران نازيها كتابهاي زيادي نوشته شده و خيليها هم راجع به اين موضوع تحقيق كردهاند. نكته مشترك در اكثر اين كتابها و پژوهشها اين است : «نازي ها كاري كردند كه همه مردم با آنها همراه شوند و همين بود كه به فاجعه انساني و اخلاقي بزرگي در آلمان نازي منتهي شد.» پرسشي كه در اين راستا مطرح ميشود اين است كه آيا تمايل مردم آلمان به «همراهي با جمع» به تداوم قدرت و نفوذ نازيها در آلمان دامن زد؟
يكي از روشنگرترين كتابهايي كه در اين خصوص منتشر شده « ايستادگي در برابر هيتلر » نام دارد و مجموعهاي است از خاطرات سباستين هفنر –مورخ فقيد آلماني– از دوران نازيسم. هفنر در اين كتاب تاكيد مي كند كه صرف همكاري و همدلي آلمانها با يكديگر اصلاً بد نبود؛ بلكه حتي ضروري هم بود به اعتقاد او اين «همدلي» براي آدمهايي كه مجبور بودند در شرايط غير قابل تحمل دوران نازيها و همينطور در ميانه جنگ زندگي كنند، يك جور آرامش و كمك بود . اما هفنر در عين حال تاكيد مي كند در دوراني كه چنين مشكلاتي وجود نداشته باشد، همراهي كوركورانه با جمع قابل قبول نيست . او ميگويد : «در زندگي مدني ، همراهي با جمع به عنوان يك خصيصه خوب مطرح مي شود اما واقعيت اين است كه همراهي با جمع صرفاً باعث ميشود انسانها از بار مسئوليت اقدامات شان در برابر خود، در برابر خدا و در برابر وجدانشان آسوده شوند. همراهان در جمع مي توانند شاهدي باشند بر بيگناهي آنها»
هركس كه در روزگاري از زندگيش در جمع قرار گرفته باشد ميداند معني اين حرف چيست. اين احساس كه شما هم داريد مثل ديگران رفتار ميكنيد آرامش عجيبي نصيبتان ميكند در جمع ميتوانيد كارهايي را انجام دهيد كه اگر تنها بوديد اصلاً انجامشان نميداديد در مقابل اگر جمع پراكنده شود و شما تنها بمانيد هيچ راهي براي توجيه عمل خودتان نداريد با اين ترتيب «در جمع بودن» هم يك جور عذاب وجدان با خودش مي آورد و هم نوعي آرامش فردي اكثر مردم هيچ علاقهاي ندارند كه رويكردشان را در اين خصوص عوض كنند و خلاف عرف گروه عمل كنند. علتش اين است كه خلاف عرف عمل كردن يعني كنار گذاشتن گذشته و اين چيزي است كه خيلي ها جرات انجامش را ندارند. اما مساله اينجاست كه غلطيدن به وادي «هماهنگي كامل با جمع» موقعيتي است كه ناخودآگاه پيش پاي همه ما قرار مي گيرد.
تحقيقي كه بعدها خيلي معروف شد «آزمون همنوايي اش». اين مجموعه تحقيق توسط «سولومون اش » در حوزه روانشناسي اجتماعي انجام گرفت و نتيجهاي به دست داد كه خيلي ها را به شگفتي واداشت . «اش» در چارچوب تحقيقاتش يك آزمون تصويري براي دانشجويان ترتيب داد و گروههايي را تبيين كرد تا با مشورت هم آزمون را جواب بدهند اما نمايندگان خودش را هم به صورت ناشناس به يكي از اين گروه ها فرستاد تا ميزان تاثير پاسخ هاي اين افراد را بر پاسخهاي ساير اعضاي گروه بسنجد. بنا بود اين نمايندگان پاسخها و توجيهات غلطي را در مورد آزمون به بقيه القا كنند و در واقع اين آزمايش مي توانست نشان دهد كه گروه تا چه حد تحت تاثير پاسخ ها و توجيه هاي اشتباه قرار ميگيرد . نمايندگان «اش» در ابتداي كار ، پاسخهاي نسبتاً درستي را اعلام ميكردند اما به تدريج با پافشاري بر پاسخهاي نادرست خود بسياري از اعضاي ديگر گروه را هم گمراه كردند نتيجه اين بود در گروهي كه «اش» نماينده غلط اندازي به آن نفرستاده بود فقط يك نفر از 35 نفر به آزمون تصويري پاسخ اشتباه داد. اما در گروهي كه نمايندگان «اش» در آن به ارائه پاسخهاي نادرست و ترغيب ديگران به پذيرش آن ميپرداختند ، 75 درصد از شركت كنندگان دچار اشتباه شدند ، اعضاي اين گروه عملاً به خاطر همرنگ شدن با جماعت حتي از ارائه پاسخ درست به يك آزمون تصويري هم درمانده بودند اين تحقيق نشان داد كه فشار اجتماعي ميتواند به راحتي قضاوتهاي افراد را دچار اشكال كند. اما تمام نتايج تحقيقات «اش» در مورد همرنگي با جماعت به اينجا ختم نشد. تحقيقات او نشان داد كه در هر گروه 35 نفري فقط وجود سه نفر - يعني سه توجيه اشتباه – كافي است تا گروه در مورد نظر خود دچار اشتباه شود!
اين آزمايش حتي تا امروز هم اهميت فوق العاده خود را حفظ كرده است و خيليها معتقدند كه آن را ميتوان نشانهاي از نابخردي افراد در جمع دانست. واقعيت اين است كه در جمع «تفكر فردي» در درجه دوم اهميت قرار ميگيرد و «هفنر» در مورد وضيعت اولين سالهاي ظهور نازيسم در آلمان میگوید: «در آن دوران عنصر «ما» به عنوان يك موجوديت جمعي مورد احترام بود و بزدلي و عدم صداقت جمع، ديگر اهميتي نداشت مردم با هر چيزي كه باعث خدشه دار شدن حس رضايتشان از جمع ميشد مخالفت ميكردند»
اين حس «رضايت از جمع» همان چيزي است كه جنب و جوش و پويايي جمع را ميسازد . در اوضاع فعلي دنيا هم اگر به رفتارهاي جمعي سياسي دقت كنيد مي توانيد اين قضيه را درك كنيد همان طور كه هفنر ميگويد همين رفتارهاي سياسي جمع است كه «تمام عناصر فرديت و تمدن را نابود مي كند» و به نگاهي ساده انگارانه منتهي مي شود براساس اين ديدگاه «فرد» هميشه در مقامي دونتر از «جمع» قرار ميگيرد.
واقعيت اين است كه «جمع» ميخواهد احساس رضايت از خود را به همه اعضايش منتقل كند اما «هويت فردي انسان» به سمت نارضايتي از خود پيش ميرود. با اين همه نميشود گفت كه هر جمعي بد است و بايد از آن پرهيز كرد. الياس كانتي نويسنده بزرگ آلماني در آثار خود به «توهم برابري» اشاره كرده كه بين اعضاي يك گروه – يا جمع – به وجود مي آيد . اما گاهي حس تساوي در ميان اعضاي يك جمع اصلاً بيهوده نيست مثلاً اعضاي يك گروه رقص را در نظر بگيريد كه هم با جمع هماهنگند و هم كار خودشان را ميكنند اين «تساوي» ديگر توهم آميز نيست چون يك جنبه عيني هم دارد.
البته ميدانيم كه همه «افراد» معقول و مهربان و اهل فكر نيستند اما در هر صورت قرار گرفتن در «جمع» باعث قطع شدن ارتباط فردي آنها با تمدن مي شود. جمع ميتواند جشن بگيرد يا اعتراض كند؛ ميتواند شاد يا ويرانگر باشد اما در هر صورت شكي نيست كه «هشياري» فرد در ميان «جمع» از دست ميرود شايد به همين خاطر بوده كه انيشتن در مورد آدم هايي كه همرنگ جماعت مي شوند گفته «به آنها اشتباهي مغز داده اند همان ستون فقرات و نخاع براي اين جور آدمها كفايت ميكند.» خلاصه اين كه اگر فكر ميكنيد ايده و نظرتان را ميتوانيد با شعار دادن يا بالا گرفتن پلاكارد و حضور در جمع بيان كنيد، احتمالاً خيلي «فكر» نكردهايد.
دیوید ریف
4 روز شادی! به معنای واقعی کلمه عیاشی! در سطح همان از منکرات کاری نبود که نکرد و از مسکرات چیزی نماند که نخورد! هر چیزی که میبینی فقط به این فکر میکنی که چهطور ازش استفاده کنی که خوش بگذرد! حتی آن خطکش فلزی که تمام سال را بیمصرف آن گوشهی اتاق افتاده! حتی پنبهی سر گوشی هندزفری هم میتواند یکی دو ساعتی شما را شاد نگه دارد! دنیا را خودت شاد میسازی، گور پدر همهی غمهای دنیا
4 شب غم! شبهای سرد پاییزیست! کاری نمیتوان کرد مگر بغض و خیره شدن به آسمان! بغضت را هم نمیشکنی؛ غمش بیشتر از اشک است! تنها چیزی که شاید بتواند کمی آرامت کند چند ساعتی قدم زدن در هوای سرد است. برای آن هم به چیزی نیاز نداری، حتی کفشهایت!
شادم که دگر دل نگراید سوی شادی تا داد غمش ره به سراپردهی خویشم
4 روز سرخوشی! خندیدن به ترک دیوار که سهل است، به پایهی سمت چپ صندلی اتاق بغلی هم میشود خندید! پایه ثابتهای همیشگی (افق و امثالهم) هم که خودشان مثل نقل و نبات از در و دیوار میریزند، نورعلینور میشود! بس که بیخود و بیجهت میخندی دلدرد میگیری! هیچ کس و هیچ چیز را هم به هیچ چیز دیگر حساب نمیکنی!
به قول بچهها زندگی زیباست. زندگی زیبایت را برای خودت میسازی بیخیال اینکه شاید پشت در اتاق دارند سر یک نفر را میبرند!
4 شب افسردگی! سهگانهی سهرنگ Krzysztof Kieslowski را دیدهای، زیر مهتاب لعنتی روی زمین یخ زده نشستهای، چند آهنگ از Zbigniew Preisner گیر آوردهای و گوش میکنی و به همه چیز و همه کس لعنت میفرستی هرچند که هیچ کدامشان هیچ نقشی در آن چیزی که هستند و خواهند بود ندارند!
در بهترین حالت ممکن میتوانی بگویی همهی چیزهای سابقا خوب برایت بیمعنا شدهاند! اما حیف! این طور هم نیست! اوضاع خیلی وخیمتر از اینهاست! دیگر از همه چیز بدت میآید. حتی از رهایی، آزادی، عدالت، برابری، حتی از برادری، کمک به همنوعت هم دیگر بیزاری!
گویند که امید و چه نومید ندانند من مرثیه گوی وطن مردهی خویشم!
4 روز باهم، در جمع! تمام مدت را با هم! با هم میخوریم، با هم میخوابیم، با هم بیدار میشویم، با هم فیلم نگاه میکنیم، با هم میخوابیم، با هم بیدار میشویم!! باهم موسیقی گوش میکنیم! چنان تمام مدت را بدون حتی استثنای یک ثانیهای با دوستانت زندگی میکنی، انگار نه انگار که نصف عمرت را تنها بودی!
4 شب تنهایی! تنها در هوای سرد با خودت قدم میزنی، از ته دل فریاد میکشی گویی که تنها انسان روی زمینی. بین درختها گوشهای پیدا میکنی، مینشینی و ساعتها زل میزنی به ماه! انتظار داری او هم مثل همیشه، مثل تو، تنها باشد، اما نیست!
تنهایی سردت میشود، تنهایی بلند میشوی، تنهایی قدم میزنی، تنهایی فکر میکنی، تنهایی . . .
ای قافله بدرود، سفر خوش، به سلامت من همسفر مرکب پی کرده خویشم
4 شبانه روز تکرار! همهی کارهایت تکراری میشود! لنگ ظهر که از خواب بیدار میشوی تا شب کارهای تکراری در ساعتهای تکراری! قیافههای تکراری، حرفهای تکراری، بازیهای تکراری، آهنگهای تکراری، غذاهای تکراری، صداهای تکراری... هیچ چیز کوچکترین تغییری نمیکند!
4 شبانه روز تضاد! یک لحظه غمگینی، یک لحظه شاد. یک لحظه آسمان ابری ولی گرم، یک لحظه آفتابی اما بارانی! یک دقیقه صدای کویتیپور* در گوشت است، یک دقیقه هایده و ابی! یک بیت سهراب، یک بیت امید! یک فیلم از اسکورسیزی، یک فیلم از نولان**! روزها و شبهای غمگین. اوج لذت از در جمع بودن در خلوتترین زمان ممکن، اوج لذت از تنهایی وقتی همه دورت جمعند!
* باز خدا خیرشان بدهد به احترام من سیبسرخی و کریمی و هلالی و از این ... ها نمیگذارند!
** دیدن Departed و Inception در یک شب، بیشک به یاد ماندنیترین تجربه فیلم دیدنم بود! دو فیلم فوقالعاده تماشایی از دو کارگردان بزرگ صاحب سبک؛ دو انگیزه و دو هدف کاملا متفاوت! ناچارت میکنند ساعتها فکر کنی!
پ.ن: من، تو گویی که، من نیم، ماییم / با همی چند، گرچه تنهاییم
پ.ن: بیخیال میشویم!!!